تبليغاتX
پيامبري در زاگرس

پيامبري در زاگرس

شعر

                                     پويانمايی کلمات

نگاهی به مجموعه ی اشراق در بی شمسی سروده احمد بيرانوند

 

برای من به شخصه اشراق در بی شمسی زمانی اهميت پيدا می کند که پس از بستن کتاب در جستجوی هيچ شمسی نباشم. در واقع من به اين مسأله قائلم که لذت ادبيات جاهايی رخ می دهد که گوشه هايی خالی در پازل ذهن مخاطب ، با تکه هاي گم شده ای پر می شود. تکه هايی که از يک اثر هنری ارائه می شوند.

اشراق در بی شمسی مجموعه ی اول احمد بيرانوند است که اتفاقاً نام زيبايی هم برای آن برگزيده است. اشاره ای که او در اوايل کتاب به تأليفات آينده اش (1- شعر منثور با عنوان کهنگی در متن. 2- مجموعه ی نقد ادبی بر روی جريان های ادبی بعد از نيما) می کند ما را به اين نکته می رساند که با شارعری روبرو هستيم که با تئوری های ادبی آشنايی دارد و جريان های شعری را پيگير است. برای من مشکل است که در مطلبی که می نويسم شناخت قبلی از او  و کارهايش و همينطور تاريخ سرايش آنها را دخيل نکنم. اما با توجه به مسائلی از قبيل اينکه او در اين مجموعه ، تاريخی برای کارهايش ذکر نکرده قوياً تمام سعيم را خواهم کرد که از ديد يک مخاطب ناشناس تنها به دريافته های خودم بپردازم. هر چند بی نام بودن اشعار کمی ما را در ارائه نمونه ها با مشکل مواجه می کند.

حرکت تصاوير از مقوله هايی است که گر چه تئوريزه شدنش را مديون جنبش های حجم گرايانه می دانداما از ديرباز در شعر کهن ما شاخصه ای بارز بوده است. به نحوی که تلاش بزرگان شعر کهن ما در اجتناب از تشبيهات و استعارات مستقيم و خام که سبب سکون تصاوير می شود در آثار آنها ملموس است :

سعدی : اگر شمشير برگيری سپر پيشت بيندازم 

                                                     که بی شمشير خود کشتی به ساعدهای سيمينم

حافظ : بهشت عدن گر خواهی بيا با ما به ميخانه

                                                     که از پای خمت روزی به حوض کوثر اندازيم

اعتقاد من اين است که کشف يک تصوير می تواند مستقيماً به قريحه و شهود شاعر مرتبط باشد اما بعد بخشيدن و پرداخت آن تصوير نيازمندپشتکار و تجربه است. ذهن پويا و بدون بعد انسان طالب آن است که به جای ديدن يک قاب مجرد از يک تصوير ، با اتاقی مواجه شود که همان قاب بر يکی از ديوارهای آن آويزان است. اصولاً اين احجام هستند که ذهن مخاطب را از يکنواختی خارج می کنند و توالی سطوح در يک شعر تنها باعث يکنواختی آن اثر و کرختی مخاطب می شود. در مجموعه اشراق در بی شمسی شاعر تلاش زيادی در اين جهت نموده است که در خيلی از جاها هم موفق بوده است. به اين سطر توجه کنيد : (بيد در گيسو رقصان ص 15) . اين تصوير در حقيقت از يک تشبيه ساده به دست آمده است. گيسويی افشان و رقصان که به بيد تشبيه شده است. حالا همين سطر را به اين شکل بخوانيد:(بيد گيسو رقصان) . از لحاظ مفهومی اين شکل با شکل قبلی هيچ تفاوتی ندارد يعنی همان تشبيه و همان ادات تشبيه. اما در شکل اوليه تنها با اضافه شدن يک «در» تصوير به فضايی سه بعدی برده می شود و از مسطح بودن که حاصل تشبيهات مستقيم و خطی است رهانده می شود. ساختن اينگونه حجم ها در شعر ان را از ايستايی نجات می دهد.

مثال های ديگری از اين دست در اين مجموعه وجود دارد :

کل کل کل / کل می زنم/ که از آمدنت عروس می ريزد. ص 21

من می خواهم از چشم های سارا کمی آسمان بردارم. ص 26

همی دانم که / سينه سينه / چاک توام. ص 26

گيسو به گيسو/ باد به باد / ليلا شده ای. ص 42

خليفه در برهنه خويش/ پياده گم شد. ص 40

اين دست سطرها تنها زمانی حاصل می شوند که شاعر با بازخوانی و تأمل در شعرش به برچيدن سنگ ها و موانع پيش پای مخاطب بپردازد و همسان او يکنواختی های شعر را کشف و به اصلاح آنها بپردازد تا ذهن قادر باشد با پای گذاشتن بر اين احجام به اوج برود.

برای نائل شدن به اين هدف شاعر دست به کارهای ديگری نيز زده است. تکرار طکی از راههای رسيدن به بعد در شعر است. اين تکنيک بارها و بارها در مجموعه اشراق در بی شمسی استعمال شده است. شعر «بسم الله طلب ص 41» از نمونه اين تلاش ها است :( من عمود اندر عمود اندرعمودم -  من در مولانا در مولانا در مولانا -  من طلب اندر طلب اندر طلبم – هل هل هلهله می شود -  هل هل هل هلا می شود) که جدا از کارکردهای موسيقيايی اهدافی چون بعد بخشيدن به فضاها را دنبال می کنند. اما به اعتقاد من تکرار زمانی در ايجاد حجم مؤثر است که روی کلمات خاص و مهمی اعمال شود.يعنی دو هدف بعدسازی و موسيقی سازی را هميشه نمی شود با يک تير زد. کاری که شاعر خيلی جاها به دنبال آن است و باعث لطمه زدن به اثر و ناکام ماندن او در بعضی جاها شده است. به عبارت ساده تر بايد بگويم کلماتی که برای بعد بخشيدن و حرکت شعر ، مشمول تکنيک تکرار می شوند لزوماً همان کلماتی نيستند که در جهت کارکردهای موسيقيايی تکرار می شوند. در زمينه فضاسازی و حجم کلماتی ارزش تکرار شدن دارند که با نگاه اول مخاطب جرقه می زنند و قابليت آن را دارند که در نگاه دوم آتش بگيرند.

استفاده از ظرفيت های فرم در شعر امروز اهميت بسيار زيادی دارد. در شعر امروز فرم تنها يک ظرف برای گنجاندن محتوا نيست. بلکه کارکردهای زيادی از جمله مفهوم سازی ، تطبيق ريتم و معنا و احضار قوه ی بصری برای عينيت بخشيدنبه ذهنيت شاعر نيز از ويژگيهای فرم در شعر امروز است :

هلل هلا که چه/ هلل هلا که مستی/ وز دام برستی/ . . . / به ضرب سندانی/ جامه می درانی/ جامه می درانی ص26

در همين شعر شاعر تلاش می کند تا چرخش های يک سماع را با آشفتگی ها و تکاپوهای فرمی تصوير کند. يا به عنوان نمونه ای ديگر در ص 33 :

همه چيز از گوشه شروع می شود/ گوشه از همه چيز شروع می شود/ . . ./ گوشه يک اتفاق است که از همه جا می افتد/ که در همه جا می افتد/ يک گوشه همه جا می افتد.

در اين شعر قرار است از لحاظ معنايی ، «گوشه» اتفاقی باشد که همه جا می افتد و می بينيم که در فرم شعر هم شاعر با نصب (پل) اين کلمه در زوايای مختلف چارچوب ، آن را به رخ مخاطب می کشد. مخاطب با پيشروی در شعر مدام با اين کلمه روبرو می شود و اين در واقع همان کارکرد ديداری فرم است. تا جايی که تأثير ديدن اين کلمه در شعر از خواندن آن بيشتر می شود. به قول خود شاعر : گوشه را نمی توان نوشت/ نمی توان خواند/ بايد ديد.

اشراق در بی شمسی برای سراينده آن مجموعه ای از تجربه های متفاوت است. از تلاش شاعر در خلق تصاوير سوررئال : (روی سينی دست هايتان را جا گذاشته بوديد ص 12) تا آشنازدايی های نحوی : نرسيدن آورده بوديم ص 14 – شکل «عاشقت شده ام»/ شده ام ص21 – لطفاً مرا بشوريد/ بامصدر شوراندن ص 9

از کشف های شاعرانه : (اينجا هر کس راست بگويد/ آويزانش می کنند/ و به چار ميخ می کشندش/ درست مثل آينه مادر بزرگ ص20) تا هوشمندی های بيانی که در اين مجموعه يکی از بارزترين نقاط قوت است و به وفور هم يافت می شود.

در واژه خبری از ما نيست/ ما بيرون کلمه ايستاده ايم ص 18

تدارک بسيار ديده بودم که عاشقت شوم ص 20

جناس تام می خواست/ که از هم تشخيص مان ندهند ص 20

خورشيد يک ارجاع بيرونی است/ مگر شمس شود تا از درون بتابد ص 36

البته در مقابل ضعف هايی نيز در کار مشاهده می شود. چگونگی انتخاب افعال و نقشه توزيع آنها در شعر ، خصوصاً شعر سپيد اهميت ويژه ای دارد. در اين مجموعه گاهی اوقات اين موضوع فدای درگيری های ذهنی شاعر و کلنجار او با معنی شده است. اين سطرها از شعر ص 35 انتخاب شده اند :

هر قرص نان يک دايره است.

خورشيد يک ارجاع بيرونی است.

گنجشک مثال خوبی از درخت نيست.

به گنجشک نگاه می کنيم/ که جيک جيکش برای درخت ذکر خفی است.

شکل يکنواخت جملات در اين شعر و تکرار پياپی فعل «است» حتی اگر عمدی هم صورت گرفته باشد کمکی به مخاطب نمی کند و در حقيقت در ارائه محيطی برای جولان دادن او ناکام می ماند.

در پايان به نظر من موفقيت های شاعر در جاهايی رخ می دهد که او به سادگی های خودش می پردازد و صوفی مسلکی او در متن شايد فقط بيراهی ای برای رسيدن به عاشقانه های ساده و صميمی باشد. چرا که به قول بيژن الهی «شعر تعقيب حقيقت است از بيراهه».    

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 10:45  توسط احسان الهي فر  | 

سلام.این هم یک کار جدید تا باور کنم تمام نشده ام

برای تو و خنده های کمیابت

 

يك،دو

قدم گذشته از دوئل مردي با شب

با هجمه هاي چنگيزخاني عشق تو

با آن گلو كه شمشيرمي دراند و آن چشمها

كه از دسته جمعي هر عكس سهمي برده بودند

سه،چهار

گم شده ام با تفنگي غمگين و قطب نمايي كه شمالش را

در چشمهاي كسي جاگذاشته است

از كلاه ايمني ام مي ترسم از لگد تفنگم

و اين بمب ساعتي كه در سينه مي تپد

پنج ،شش

تاكيد مي كنم به تاريكي كه شب جريان سياهي ست و اين مرد

قزل آلاي كوچكي در دل دارد

يا گلو له اي به شقيقه اش بخورد       كه به گلوله نمي خورد

يا تو لب از لبهاش باز كني              كه به هر قفلي مي خوري

هفت،هشت

من چشمهايم را بسته ام،اتفاق بيفت ديگر لعنتي

نه،ده

با تو

خون ِ

مادون ِ

قرمزم

سبز مي شود

نور شيرين

ماه عسل

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 0:39  توسط احسان الهي فر  | 

سلام

همه شما دوستان خوبم را به آذرمهر دعوت مي كنم .جايي كه احسان بزرگي عزيز با همه پارادوكس هايش تصميم گرفته است نفس بكشد.

حرف دوم اينكه مجموعه شعر "اشراق در بي شمسي "سروده دوست عزيزم احمد بيرانوند از هزارتوهاي ارشاد گذشت . براي كسب اطلاعات بيشتر به خانه او سر بزنيد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 1:32  توسط احسان الهي فر  | 

 

حسب حالي ننوشتي و شد ايامي چند****محرمي كو كه فرستم به تو پيغامي چند

 

سلام به همه دوستاني كه ميدانند و نمي دانند دليل اين دير آمدن را.به هر حال اگر دير آمدم مجروح كه نه ولي در حال گذراندن خدمت سربازي هستم.اين هم يك كار جديد تقديم به همه به ويژه خواهر عزيزم:

پا به سن گذاشته ايم و بازي از اين قرار است:

با شكل امروزي

 از تفاوتهاي تابوت و قفسيم

(با اين تفاوت كه فرقي نمي كند)

 

در راس كوه ايستاده جهانم و من

با خداي كوچكي در جيب عقب

ضلع بي قاعده يك مثلثيم.

دلخوش به اين كه زمان مي گذرد

سه شنبه روز چهارم هفته است

وسالها پيش هم در چنين روزي

همه از مرگ مي ترسيدند، يكي از زندگي سمج خودش.

 

نمك به زخمت زخم

دستي بكش به سر و روي اينكه نمي ميريم

دستي بكش به سرو روي صبحي كه شام آخر است

شعري نوشته ام براي قصه ها

كلمه اي بگو كه از ميله بگذرد        بگذرم

آه اين پرنده! در اين قفس تنگ چه مي خواني؟

 

بدجوري خواهم مرد مي دانم

از بس كه نمي ميريم

ازبس كه نمي ميريم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 0:13  توسط احسان الهي فر  | 

*در صورت واضح نبودن بعضی سطرها آنها را selectکنید.

سيزيف برقله ( مروري بر" بيگانه" اثر آلبر كامو)

 

"مادرم امروز مرد شايد هم ديروز.نمي دانم.تلگرامي بدين مضمون از خانه سالمندان دريافت داشته ام".اين شروع رخوتناك متعلق به بيگانه اثر جاودانه آلبركامو(Albert Camus).نويسنده بزرگ فرانسوي است.در اين نوشتار قصد دارم كاوشي در هزارتوهاي اين رمان داشته باشم.در واقع هدف اصلي غور در اين اثر است، اما چون آثار كامو آثاري انديشه محور هستنددر طول اين مكاشفه براي نشان دادن اينكه انديشه اين نويسنده تا چه حد درنوشته هاي مختلفش مسير يكساني را مي پيمايد نقبي هم به بعضي كارهاي ديگر كامو مي زنم.مورسو قهرمان بيگانه كارمند يك اداره است .زندگي او دچار روزمرگي خاصي است كه اورا به سوي مرزهاي بيهودگي مي كشاند.آنچنان كه باشنيدن خبر مرگ مادرش در خانه سالمندان رفتاري غير قابل تصور را بروز مي دهد و خمي به ابروي سطرهاي داستان نمي آورد.در طول داستان او اين برخورد را با وقايع و اشخاص ديگر هم به نمايش ميگذارد.او در يك درگيري عربي را مي كشد و بعد از محاكمه اي كه قسمت مهمي از رمان است به اعدام با گيوتين محكوم مي شود.بيگانه رمان تنهايي و تكرار است.تنهايي ابدي انسانها كه عصاره اش در قالب متن ،جوهره داستان را تشكيل .مي دهد.تنهايي فرصتي است براي باخود بودن و مقايسه "خود" ديروز با "خود " امروز و پي بردن به مكررات روزمره كه نوعي از پوچي را تداعي مي كند.اين مفهوم را مشخصاً در اثر ديگر كامو يعني "افسانه سيزيف" هم مشاهده مي كنيم.سيزيف توسط خدايان محكوم مي شودكه تاآخر عمر صخره اي را به بالاي قله بكشاند و بعد از پايين انداختن آن دوباره اين كار را انجام بدهد.اين احساس بيهودگي بدترين مجازاتي ست كه انسان بايد تحمل كند.به قول سارتر ،افسانه سيزيف مفهوم بيهودگي و بيگانه احساس آن است. بيهودگي و تكرار در لابلاي متن بيگانه حضور پررنگي دارد.چه در انديشه منسجم راوي و چه در رشته آكسيون داستان.مورسو هربار با مراجعه به منزلش با سالامانوي پير مواجه مي شود و او هر بار از گم شدن سگش مي گويد.حتي بعد از اينكه سالامانو به كلانتري مراجعه مي كندجوابي دريافت مي كند كه مارا از جزء داستان(عادي بودن گم شدن يك سگ) به كل آن(يكنواختي و وقايع تكراري دنيا ) ارجاع مي دهد.

"كلانتري جواب داده بود:از اين حوادث اثري نمي ماند زيرا هرروز نظير آن زياد اتفاق مي افتد". اين مساله در طول رمان متناوباً تكرار مي شود.يعني نويسنده ما را در طول اين مسير همراه خود مي كشاند و هرچند وقت يك بار به خاطر اينكه از اصل مطلب غافل نشويم دوباره گوشزد مي كند.

 

"فكر كردم كه اين يكشنبه هم مانند بقيه يكشنبه ها گذشت و مادرم اكنون به خاك سپرده شده است و فردا دوباره سر كار مي روم و از همه اينها گذشته هيچ تغييري حاصل نشده است".

 

مورسو در طول روايت درون خواننده به سر مي برد.بعيد مي دانم بعد از كشتن عرب هيچ يك از ما خوانندگان اضطراب و تنشي را در خودمان تجربه كنيم كه شايسته رخ دادن قتلي به دست قهرمان است.اين مسير قبلاً براي ما هموار شده است و كامو هوشمندانه صحنه قتل را لابه لاي اتفاقات ديگر كه اهميت خود را از دست داده اند مهار مي كند.او اين رفتار را در حضور "ماري" در داستان هم نشان مي دهد.در واقع ماري شخصيتي كنترل شده است كه در طول داستان كجدار و مريز حركت مي كند.نويسنده سعي مي كند هم عدم دلبستگي جدي مورسو به ماري را در طول رابطه حفظ كند و هم اينكه اندك تعلقي براي اين ماجرا قائل شود تا هنگامي كه مورسوبه ديوارهاي زندان خيره مي شودچيزي كوچك و كم اهميت اما داراي وجود خارجي همچون ماري را مشاهده كند.همانطور كه در ابتدا اشاره كردم آثار كامو آثاري انديشه محورند و شخصيتها به هيچ وجه قصد خودنمايي ندارند.به عنوان مثال مادر كه حداقل توصيفات در موردش به كار رفته در پايان داستان و آشكار شدن اين كه در انتهاي عمرش" نامزد گرفته است"بار زيادي از تفكر رمان را به عهده مي گيرد.اگر به تئوري كوه يخ همينگوي اعتقاد داشته باشيم، سهم عمده هفت هشتمي از داستان كه در زير آب قرار دارد به پشت پرده شخصيتها تعلق دارد.مثال ديگر شخصيت كشيش است كه در انتهاي داستان موفق مي شود يك بار با مورسو هم كلام شود و در طول همين ديدار كوتاه ورق مهمي از بصيرت نويسنده را به خواننده ابراز مي كند. در قسمتي از محاوره كشيش در مورد پاك نشدن گناه مورسو حرف مي زند و او جواب مي دهد:"من نمي دانم گناه چيست و آنها فقط به من فهمانده اند كه مقصرم".ناچيز جلوه دادن وقايع و مفاهيم در اين جمله نيز مشهود است.بي شك در ذهنيت شكل گرفته بشر كلمه "گناه" بسيار بزرگتر است از "قصور" وكامو اين بديها را تا حدي زميني تنزل مي دهد.همان كاري كه با نيكي ها در رمان" طاعون" مي كند.در طاعون كشيش پرپانلو به خاطر ياري طاعون زدگان براي دكتر ريو طلب سعادت مي كند اما ريو اظهار مي كند كه سعادت مفهوم بزرگ و دور از دسترسي ست و او فقط به سلامت جامعه مي انديشد.در اينجا هم مفهوم ظاهراً بزرگ و آسماني سعادت به مفهومي كوچكتر و زميني همچون سلامت تقليل درجه مي دهد.يعني او نيكي ها و بدي ها را مانند هم خفيف جلوه مي دهدتا جهاني را بسازد كه اگر اهميتي دارد تنها به خاطر همين نيكي ها و بدي هاي كوچك بشري است. مي توانم اينگونه مثال بزنم كه كامو همه هستي را زير يك عدسي مقعر كشانده است تا ميدان ديد ما قادر باشد آن را در بر بگيرد .صحنه دادگاه به خوبي دادگاه بزرگ بشريت و سرنوشت را تداعي مي كندكه آن سوي عدسي ايستاده است.

از لحاظ سبك شناسي هم بيگانه اثري در خور تمركز است و به خوبي مي تواند در ميان آثار كامو نماينده ي برخورد اين نويسنده با متن باشدنثر شاعرانه كه توانايي او را در جذب خواننده نشان مي دهد يكي از مولفه هاي قابل تامل است:"پياده رو هايي كه از آدم و روشنايي پرشده بود" يا "از اينكه درك كردم دنيا اين قدر شبيه من است و بالاخره اين قدر برادرانه است احساس كردم خوشبخت بوده ام".

كوتاهي جملات هم ابزاري ست براي رسيدن به هدفي كه من اسمش را كسالت متن مي گذارم و سوالات عميق هم براي اينكه مخاطب دست خالي از لاي بندها بيرون نيايد:" در دادگاه من گوش مي دادم و مي شنيدم كه مرا باهوش و زيرك مي دانند اما به خوبي نمي فهميدم كه صفات يك مرد عادي چگونه مي تواند در مورد يك مقصر بار خردكننده اي به شمار بيايد"

نقطه اوج رمان بند پاياني آن است.زماني كه فقط چند ساعت به اعدام مورسو باقي مانده است.او زندگي را تحقير مي كند اما نفي نمي كند به عبارتي زندگي حتي در مرگهاي او جريان دارد."براي اينكه همه چيز كامل باشد و براي اينكه خودم را كمتر تنها احساس كنم برايم فقط اين آرزو باقي مانده بود كه در روز اعدامم تماشاچيان بسياري گرد آيند و مرا با فريادهاي پر ازكينه خود پيشواز كنند"

كامو در يادداشتهايش اعتقاد دارد كه سيزيف با رها كردن صخره از بالاي قله خوشبخت مرده است وتنها شاديهاي كوچكي همچون ديدن برق سنگها در شب براي بودن انسان دليل خوبي ست.همانگونه كه مورسو در آخرين ساعات عمرش اين شادي كوچك را در خيل افرادي مي بيند كه به ديدن مراسم اعدامش مي آيند.شادي كوچكي كه كفايت مي كند او بعد از رها كردن صخره عمرش از از بالاي پله هايي كه به گيوتين ختم مي شوند، خوشبخت بميرد.

 

پ ن:این مقاله برای دوستانم در "تردید" نوشته شده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 13:13  توسط احسان الهي فر  | 

   

 

سلام .اين روزها خبرهاي خوشي از همسايه هاي مجازي به گوش  نمي رسد و رشد روز افزون گلايه ها مي رود كه به انفجار متوالي وبلاگ ها منجر شود. به نمايندگي از طرف خستگي همه وبلاگ نويسان همه شما را به چاره انديشي فرا مي خوانم.من شخصاً اعتقاد دارم با ايجاد فضايي باز تر ودست به دست هم دادن مي توانيم يك انجمن ادبي از راه دور تشكيل دهيم.يعني لازم است كه ارتباط دوستان وبلاگ نويس بيشتر از اينها باشد.براي مبارزه با هشت پاي روز مرگي طرح ايده هاي متنوع  كه ميل به اجتماعي زندگي كردن ما در اين دنياي مجازي را افزايش دهد مفيد مي باشد.ايده هايي همچون اقدام به انتشار نشريه اي ويژه آثار وبلاگ نويسان و كار هايي از اين قبيل كه در نگاه اول حتي مي تواند غير ممكن جلوه كند.

احساس مي كنم علاوه بر اين برنامه هاي گروهي بايد در فرديتمان هم تجديد نظر هايي بكنيم و توقعاتمان را تعديل نماييم.مثلاً اگر با نقدي غير فني از طرف دوستي كه اطلاعات محدودي دارد مواجه شديم دنبال موضع گيري نباشيم و يا طرف ديگر بام اينكه انتظار نقد و نظر هاي هفتاد مني را در صفحه كامنتهايمان نداشته باشيم.بحث ديگر اينكه مستعار بودنمان را كنار بگذاريم.الحمدلله شعر اين روزها آن قدر از لحاظ اجتماعي منفعل شده است كه كبريت بي خطر را تداعي كند. ديگر نيازي به اين محافظه كاري ها نيست.بنده به هيچ وجه خرسند نيستم كه بعد از بسته شدن وبلاگ دوستي ، از او در ذهنم تنها يك اسم مستعار مانند(ستاره آسمان غربت و تنهايي) يا (پرنده كوچك يتيم) باقي بماند و به ديدار همه ، اميدوارتر از اين حرفها هستم.قصد ايراد خطابه ندارم .غرض اين بوده كه همه كساني كه راهكاري در جهت پويايي اين عرصه دارند ارائه بدهند.باشد كزين ميانه يكي كارگر شود. منتظر نظراتتان هستم.واين هم يك طرح جهت خالي نبودن عريضه:

 

 

                            يك ستاره در مدارش نيست پلنگ پير

 

                            آه از ماهي

 

                            كه هروقت از آسمان بگيري

 

                             تازه ست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 22:32  توسط احسان الهي فر  | 

حرف اول اينكه كنگره سراسري هاناي به سرانجام رسيد و مهمترين دستاورد اين سفر ديدار دوستان وبلاگ نويسي همچون آرش عليزاده، وحيد نجفي، مريم حقيقت  و ديگران بود.اما خبر دوم اينكه نشريه در محاق مانده قاصدك با همه غرض ورزيها و سنگ اندازيها به چاپ رسيد.مجال خوبي ست تا عذرخواهي خودم را بابت اين تاخير به همه كساني كه آثارشان را در اختيارم قرار دادند اعلام كنم.اما براي اين پست يكي از كارهايم را در نظر گرفته ام كه هم نمونه اي از اشعار چاپ شده در قاصدك است و هم اينكه اسم وبلاگم را از آن گرفته ام .كهنگي اين شعر را بر تازه بودن اين خبر ببخشاييد

 

 

 

صد بار ديگر هم كه اين تاس رابيندازي

 

شش نمي شوم واين هفته مثل هشت پايي

 گلوي مرا خواهد گرفت

دو انگشت اشاره ات به هم نمي رسند وساعت

روي پنج عصر خواهد خوابيد

نمي آيي

از ميان كوچه هاي باران خورده                                                           

 بوي كتاب خيس بدهي

 وتوي گوشم زمزمه كني:

(براي غزلهايت شراب آورده ام!)

 

فسيل بشوم روي كاشيها

كه كودكان هزاره هاي بعد بخوانند:

سربازي در انديمشك

ياپيامبري كه گله اش رابه زاگرس آورده است

 

صد بار ديگر هم كه اين تاس رابيندازي

شش نمي شوم واين هفته از آسمان هفتم سلام يكي رابپذير

كه براي غزلهايش شراب مي خواهد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 1:3  توسط احسان الهي فر  | 

درويشي را ضرورتي پيش آمد . گليمي از خانه ياري بدزديد.حاكم فرمود كه دستش ببرند.صاحب گليم شفاعت كرد كه من اورا بخشيدم. گفتا به شفاعت تو حدشرع فرو نگذارم. گفت آنچه فرمودي راست گفتي وليكن هركه از مال وقف چيزي بدزدد قطعش لازم نيايد.هرچه درويشان راست وقف محتاجان است. حاكم دست از او بداشت و ملامت كردن گرفت كه جهان برتو تنگ آمده بود كه دزدي نكردي الا از خانه چنين ياري؟گفت اي خداوندا نشنيده اي كه گويند خانه دوستان بروب و در دشمنان مكوب.

 

 

اما اينكه چرا اين پست را از گلستان چيده ام دليلش اين بود كه "اين سخن سعدي تواند گفت و بس "و اينكه مقصودم چه بوده است عاقلان دانند.تا پست بعدی...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1384ساعت 23:29  توسط احسان الهي فر  | 

سلام. این پست رابا فرمت عکس گذاشته ام .یک هدیه از من به شما:

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 23:37  توسط احسان الهي فر  | 

                                                     از خانه كه آمدي

                                                      يك دستمال سفيد،پاكتي سيگار،گزينه شعر فروغ

                                                      وتحملي طولاني بياور

                                                      احتمال گريستن ما بسيار است

 

 

اول اینکه شعر صالحی رابه بهانه آتشی نوشته ام دوم اینکه به جاي خوش آب وهوا تري آمده ام،هرچند نظم هميشه يكي از دشواريهاي من بوده است.مايلم نظرتان را راجع به گالري عكس(در قسمت پیوند ها) وداستاني از يك دوست جوان و مستعد كه در درج ادامه مطلب آمده است بدانم.به اميد ديدار.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 1:54  توسط احسان الهي فر  | 

كسي كه نسبش به نوح مي رسد
 
به پسرنوح هم مي رسد
 
فقط ماهيهاي مرده را با كشتي مي برند
 
اما اين جوجه اردك زشت
 
تنها فرقش با مرده ها زنده بودنيست
 
او هر روز كمي از خودش را به پارك مي برد
 
لاك سفيدي روي خط لبهايش مي كشد
 
و كاهي تر از آن است كه به چشم بيايد دراين كاغذ
 
 
دستي در كار اين كليد است،دستي در كار اين قفل
 
واينها همه دراطراف برج بابل رخ داده است
 
يكي كه از تمام دزدگير هاي جهان گريخته است
 
به ميله هاي استخواني مومن است
 
(از رسالتي از ماضيهاي بعيد تا دامنگيري آب اين دريا
 
از يكي بود
 
تا يكي نبودي كه قرار است او باشد)
 
 
كشتيهايش
 
كشتيهايش شكسته است
 
كسي كه نسبش به نوح مي رسم.
 

به صرف چند طرح قديمی

(۱)

مي گويي مثل نفس كشيدن برايت تكراريست

وقتي مخاطبت قرار مي دهند كه :

دوستت دارم

حالا براي اينكه حساب مرا جدا كني

يك نفس عميق بكش.

 

(۲)

گفتي معامله مرد مي خواهد

پاي مزرعه را امضاء كردم

حالا كه خوشه ها رسيده اند

مترسكي با من شريك شده است.

 

(۳)

هر نقشي كه با ابرها كشيدي باد برايم اورد

آخرين بار

با ابرهاي خانه تان چه كشيدي

كه نرسيده به خانه ما

باريدند؟

 (۴)

سه سال بزرگتر از من زندگي مي كرد

كه پاهايش را گذاشت توي حوض

خنديد

خنديد

خنديد

خن ...

تازه فهميدم  بالغ شده ام

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 1:32  توسط احسان الهي فر  |