حسب حالي ننوشتي و شد ايامي چند****محرمي كو كه فرستم به تو پيغامي چند
سلام به همه دوستاني كه ميدانند و نمي دانند دليل اين دير آمدن را.به هر حال اگر دير آمدم … مجروح كه نه ولي در حال گذراندن خدمت سربازي هستم.اين هم يك كار جديد تقديم به همه به ويژه خواهر عزيزم:
پا به سن گذاشته ايم و بازي از اين قرار است:
با شكل امروزي
از تفاوتهاي تابوت و قفسيم
(با اين تفاوت كه فرقي نمي كند)
در راس كوه ايستاده جهانم و من
با خداي كوچكي در جيب عقب
ضلع بي قاعده يك مثلثيم.
دلخوش به اين كه زمان مي گذرد
سه شنبه روز چهارم هفته است
وسالها پيش هم در چنين روزي
همه از مرگ مي ترسيدند، يكي از زندگي سمج خودش.
نمك به زخمت زخم
دستي بكش به سر و روي اينكه نمي ميريم
دستي بكش به سرو روي صبحي كه شام آخر است
شعري نوشته ام براي قصه ها
كلمه اي بگو كه از ميله بگذرد بگذرم
آه اين پرنده! در اين قفس تنگ چه مي خواني؟
بدجوري خواهم مرد مي دانم
از بس كه نمي ميريم
ازبس كه نمي ميريم.