تبليغاتX
پيامبري در زاگرس

پيامبري در زاگرس

شعر

كسي كه نسبش به نوح مي رسد
 
به پسرنوح هم مي رسد
 
فقط ماهيهاي مرده را با كشتي مي برند
 
اما اين جوجه اردك زشت
 
تنها فرقش با مرده ها زنده بودنيست
 
او هر روز كمي از خودش را به پارك مي برد
 
لاك سفيدي روي خط لبهايش مي كشد
 
و كاهي تر از آن است كه به چشم بيايد دراين كاغذ
 
 
دستي در كار اين كليد است،دستي در كار اين قفل
 
واينها همه دراطراف برج بابل رخ داده است
 
يكي كه از تمام دزدگير هاي جهان گريخته است
 
به ميله هاي استخواني مومن است
 
(از رسالتي از ماضيهاي بعيد تا دامنگيري آب اين دريا
 
از يكي بود
 
تا يكي نبودي كه قرار است او باشد)
 
 
كشتيهايش
 
كشتيهايش شكسته است
 
كسي كه نسبش به نوح مي رسم.
 

به صرف چند طرح قديمی

(۱)

مي گويي مثل نفس كشيدن برايت تكراريست

وقتي مخاطبت قرار مي دهند كه :

دوستت دارم

حالا براي اينكه حساب مرا جدا كني

يك نفس عميق بكش.

 

(۲)

گفتي معامله مرد مي خواهد

پاي مزرعه را امضاء كردم

حالا كه خوشه ها رسيده اند

مترسكي با من شريك شده است.

 

(۳)

هر نقشي كه با ابرها كشيدي باد برايم اورد

آخرين بار

با ابرهاي خانه تان چه كشيدي

كه نرسيده به خانه ما

باريدند؟

 (۴)

سه سال بزرگتر از من زندگي مي كرد

كه پاهايش را گذاشت توي حوض

خنديد

خنديد

خنديد

خن ...

تازه فهميدم  بالغ شده ام

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 1:32  توسط احسان الهي فر  |